يلدا نام‌ يك‌ فرشته‌ است‌.

 

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند.

 يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است.

 يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

 

نانوشته

 

 

جمعه نوشته

 

 

 

اگر روزی دلم گرفت

 

اگر روزی دلم گرفت،يادم باشد؛

كه خدا با من است،

كه فرشته ها برايم دعا مي‌كنند،

كه ستاره‌ها شب را برايم روشن خواهند كرد...

يادم باشد؛

كه قاصدكي در راه است،

كه بهار نزديك است،

كه فردا منتظرم مي‌ماند...

كه من راه رفتن مي‌دانم و دويدن،

و جاده‌ها قدم‌هايم را شماره خواهند كرد.

اگر روزي دلم گرفت، يادم باشد،

كه خداي من اين‌جاست، همين نزديكي‌ها

و من تنها نيستم...

 

 

از جنس نور

 

ياطَبيبَ الْقُلُوبِ ...

ای طبیب قلب ها ...

دعای جوشن کبیر- بند۱۲

 

 

  

کوتاه نوشته

 

نماز وقت خداست آن را به ديگران ندهيم...

 

 

 

از جنس آسمون

 

سوره ی حمد شفای هر دردی است مگر مرگ.

پیامبر اکرم (ص)

 

 

آیه های آسمونی

 

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ .

ما را به راه است راهنمایی کن.

سوره حمد- ایه ۶ 

 

 

نانوشته

 

 

ثانيه‌هاي‌ مقدس‌ را زير و رو مي‌كنم‌

 
دوستم‌ سر سجاده‌ بود كه‌ شيطان‌ آمد و چادر نمازش‌ را از سرش‌ كشيد و فرار كرد. دوستم‌ رفت‌ كه‌ چادر نمازش‌ را پس‌ بگيرد اما ديگر برنگشت.

حالا هزار سال‌ است‌ كه‌ در به‌ در دنبال‌ دوستم‌ مي‌گردم. سراغش‌ را از همه‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ ميگيرم...

ثانيه‌هاي‌ مقدس‌ را زيرورو مي‌كنم، از در و ديوار ملكوت‌ بالا مي‌روم‌ و گاهي‌ حتي‌ به‌ پشت‌بام‌هاي‌ ازل‌ و ابد هم‌ سرك‌ مي‌كشم‌ اما پيدايش‌ نمي‌كنم، خبري‌ از او نيست.
اما اگر او بود، اين‌ جاده‌ اين‌ همه‌ طولاني‌ نبود و من‌ اين‌ همه‌ تنها نبودم.
اگر او بود اين‌ كوله‌پشتي‌ اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌شد و اين‌ قلب‌ اين‌ همه‌ خالي، اگر او بود...
بعضي‌ وقت‌ها نااميد مي‌شوم‌ و سرم‌ را توي‌ دست‌هايم‌ مي‌گيرم‌ و گريه‌ مي‌كنم.
همان‌ وقت‌هاست‌ كه‌ شيطان‌ جلويم‌ سبز مي‌شود و مي‌گويد: اين‌قدر دنبال‌ دوستت‌ نگرد، او خيلي‌ وقت‌ است‌ كه‌ به‌ تو و فرشته‌هايت‌ مي‌خندد.» شيطان‌ مسخره‌ام‌ مي‌كند و مي‌رود اما من‌ مطمئنم‌ كه‌ دروغ‌ مي‌گويد.
دوستم‌ لهجه‌ فرشته‌ها را خوب‌ مي‌فهميد و صدايشان‌ را از توي‌ انبوه‌ هياهوها و همهمه‌ها تشخيص‌ مي‌داد. دوستم‌ كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي‌ آسمان‌ را از خانه‌ خودش‌ بهتر بلد بود. حالا چطور ممكن‌ است‌ به‌ فرشته‌ها بخندد، نه، مطمئنم‌ كه‌ شيطان‌ دروغ‌ مي‌گويد.

شايد قيافه‌اش‌ عوض‌ شده‌ باشد. شايد اسمش‌ را عوض‌ كرده‌ باشد. اما مطمئنم‌ كه‌ چشمش‌ هنوز ستاره‌ است‌ و قلبش‌ هنوز آسمان. مطمئنم‌ كه‌ پيرهنش‌ هنوز بوي‌ بهشت‌ مي‌دهد.
پس‌ من‌ بازمي‌گردم‌ و مي‌گردم‌ حتي‌ اگر هزار سال‌ ديگر هم‌ طول‌ بكشد. اما اگر تو زودتر از من‌ او را ديدي‌ به‌ او بگو كه‌ چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. بگو كه‌ سجاده‌اش‌ هنوز گوشه‌ قلبم‌ براي‌ او پهن‌ است.

‌عرفان‌ نظرآهاري