به نام نور...

 

 

 

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک

چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم ...

رمضان ۸۹

 

 

روزت مبارک ای غریب!...

سلام آقا!
جوراب مردونه دارید؟
بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟
نه!
یه دونه برای پای راست ...

 

 

سقف یک اتاق

نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای بود به گمانم...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق...
دو دقیقه از فیلم گذشت
سه ، چهار، پنج ...
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..

 

جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقتش را نداشتید...

 

 

ﮐﻮﺩﮎ می خندید ، ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻫﻢ...

ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺩﯾﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ.
ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ.
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﻮﻟﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻧﻘﺶ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ می کند.
ﮔﻔﺘﻨﺪ : “ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ ؟؟ ﻧﻤﺎﺯ ﺩﯾﺮ ﺷﺪ.”
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : “ﺷﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﮔﺮﺩﻭ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟”

ﺑﭽﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﻔﺖ …
ﮔﻔﺖ : “ﺑﺮﻭﯾﺪ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ.”
ﮐﻮﺩﮎ می خندید ، ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻫﻢ...

 

 

فردا برای مردن ، به آشیانه پرنده ای خواهم رفت.

فردا برای مردن ، به آشیانه پرنده ای خواهم رفت.
سرم را بر بالِش بالَش می گذارم و می خوابم.
در بیست و یکمین روز ، از این تخم کوچک که نامش زمین است ، بیدار خواهم شد.
از آن پس مادرم کبوتری ست که آسمان را به من خواهد آموخت، و دور شدن از این خاک را
که ردّپای انسان آلوده اش کرده بود ...

عرفان نظرآهاری



دعای مورچه

در زمان حضرت سلیمان (ع) ، بر اثر نیامدن بـاران ، قحطی شدیدی بوجود آمد.
به ناچار مردم به حضور
 حضرت سلیمان (ع) آمـده و از قحـطی شـکایت کردند و درخـواست کردند
تا حضرت بـرای طلـب بـاران 
« نمـاز استسـقا» بخواند.
سلیمان (ع) به آنها گفت: فـردا برای بر پایی نمـاز به سوی بیابان حرکت می کنیم.
 فـردای آن روز مـردم جمع شدند و به سوی بیابان راهـی شدند.
ناگهان سلیمان(ع) در راه مورچه ای را دید که دستهایش را  به سوی آسمان بلند کرده و می گوید:
خـدایا ، ما نوعی از مخلوقات تو هستیم و از رزق تو بی نیـاز نیستیم ، ما را به خاطر گناهان
انسانها 
به هـلاکت نرسـان.
سلیمان(ع) رو به جمعیت کرد و فرمود : به خانه هایتان بازگردید ،
خداوند شما را به خاطر غیر شما 
( مورچگان ) سـیراب کـرد.
در آن سال آن قـدر باران بارید که سـابقه نداشت...!!
برگرفته از کتاب یار با ماست 



مهربانترین

عمرش را در راه شناخت کودکان گذاشته. می گوید تا ۶ سالگی "خدا" برای کودک همان "مادر" است. او مهربان ترین و بزرگترین چیز زندگی اش است.

 

*

روزه ام. جان نفس کشیدن ندارم. از صبح داشته ام خانه تمیز می کردم و لباس می شستم و این کارها. حالا با دستهای لرزان و تن بی جان دارم افطاری درست می کنم. نرگس قاشق سرلاکش را می گیرد هوا و با خوشحالی سرلاکها را به در و دیوار می پاشد. می گویم "مامان جون!" می پاشد. "مامان!" هنوز دارد می پاشد. داد می زنم "ماماااااان!" دست نرگس پایین می آید. نگاهم می کند. می زند زیر گریه. بعد... باورم نمی شود. دستهایش را باز می کند که بیاید بغلم. صورتش را می چسبانم به سینه ام. من دعوایش کرده ام و باز بغل من را می خواهد...

*

من خافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللهَ هَرَبَ إِلَيْهِ 
كسى كه از چيزى میترسد، از آن فرار مى كند و كسی که از خدا مى ترسد به سويش مى رود.

وام گرفته از وبلاگ روزهای مادرانه

پ.ن: چقدر روزهای مادرانه شبیه هم اند.

 

گردو

 

فردی چند گردو به رهگذری داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن !!!

رهگذر گردوها را شکست ولی دعا نکرد .

آن مرد گفت: گردوها را میخوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم !!

رهگذر گفت:

«مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

 

 

شب

 

در طولانی‌ترین شب سال مرد دیر به خانه رسید.

زن از پشت در داد زد: «کدوم گوری بودی تا حالا؟»

مرد گفت: «داشتم هندونه می‌فروختم.»

محمّدعلی خبیر

 

 

و سرانجام، او آمد.

 

"زمینه کاملاً مساعد است. همه چیز را برای قدوم تو آماده کرده ایم و فقط منتظر آمدن تو هستیم، فقط منتظر تو!..."
آخرین بار با نگین انگشترش زیر همین نامه را مُهر کرده بود.
انگشتری را دوباره گذاشت توی صندوقچه و خنجرش را از آنجا بیرون کشید.
حالا داشت می رفت به استقبال مردی که منتظرش بودند، با لشکر کوفه!

حسین احمدیان