به نام نور...

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم ...
رمضان ۸۹


به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم ...
رمضان ۸۹

سلام آقا!
جوراب مردونه دارید؟
بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟
نه!
یه دونه برای پای راست ...

جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقتش را نداشتید...


عرفان نظرآهاری

در زمان حضرت سلیمان (ع) ، بر اثر نیامدن بـاران ، قحطی شدیدی بوجود آمد.
به ناچار مردم به حضور حضرت سلیمان (ع) آمـده و از قحـطی شـکایت کردند و درخـواست کردند
تا حضرت بـرای طلـب بـاران « نمـاز استسـقا» بخواند.
سلیمان (ع) به آنها گفت: فـردا برای بر پایی نمـاز به سوی بیابان حرکت می کنیم.
فـردای آن روز مـردم جمع شدند و به سوی بیابان راهـی شدند.
ناگهان سلیمان(ع) در راه مورچه ای را دید که دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده و می گوید:
خـدایا ، ما نوعی از مخلوقات تو هستیم و از رزق تو بی نیـاز نیستیم ، ما را به خاطر گناهان
انسانها به هـلاکت نرسـان.
سلیمان(ع) رو به جمعیت کرد و فرمود : به خانه هایتان بازگردید ،
خداوند شما را به خاطر غیر شما ( مورچگان ) سـیراب کـرد.
در آن سال آن قـدر باران بارید که سـابقه نداشت...!!
برگرفته از کتاب یار با ماست

*
روزه ام. جان نفس کشیدن ندارم. از صبح داشته ام خانه تمیز می کردم و لباس می شستم و این کارها. حالا با دستهای لرزان و تن بی جان دارم افطاری درست می کنم. نرگس قاشق سرلاکش را می گیرد هوا و با خوشحالی سرلاکها را به در و دیوار می پاشد. می گویم "مامان جون!" می پاشد. "مامان!" هنوز دارد می پاشد. داد می زنم "ماماااااان!" دست نرگس پایین می آید. نگاهم می کند. می زند زیر گریه. بعد... باورم نمی شود. دستهایش را باز می کند که بیاید بغلم. صورتش را می چسبانم به سینه ام. من دعوایش کرده ام و باز بغل من را می خواهد...
*
من خافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللهَ هَرَبَ إِلَيْهِ
كسى كه از چيزى میترسد، از آن فرار مى كند و كسی که از خدا مى ترسد به سويش مى رود.
وام گرفته از وبلاگ روزهای مادرانه
پ.ن: چقدر روزهای مادرانه شبیه هم اند.

فردی چند گردو به رهگذری داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن !!!
رهگذر گردوها را شکست ولی دعا نکرد .
آن مرد گفت: گردوها را میخوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم !!
رهگذر گفت:
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»

در طولانیترین شب سال مرد دیر به خانه رسید.
زن از پشت در داد زد: «کدوم گوری بودی تا حالا؟»
مرد گفت: «داشتم هندونه میفروختم.»
محمّدعلی خبیر

"زمینه کاملاً مساعد است. همه چیز را برای قدوم تو آماده کرده ایم و فقط منتظر آمدن تو هستیم، فقط منتظر تو!..."
آخرین بار با نگین انگشترش زیر همین نامه را مُهر کرده بود.
انگشتری را دوباره گذاشت توی صندوقچه و خنجرش را از آنجا بیرون کشید.
حالا داشت می رفت به استقبال مردی که منتظرش بودند، با لشکر کوفه!
حسین احمدیان
