مهربانترین
عمرش را در راه شناخت کودکان گذاشته. می گوید تا ۶ سالگی "خدا" برای کودک همان "مادر" است. او مهربان ترین و بزرگترین چیز زندگی اش است.
*
روزه ام. جان نفس کشیدن ندارم. از صبح داشته ام خانه تمیز می کردم و لباس می شستم و این کارها. حالا با دستهای لرزان و تن بی جان دارم افطاری درست می کنم. نرگس قاشق سرلاکش را می گیرد هوا و با خوشحالی سرلاکها را به در و دیوار می پاشد. می گویم "مامان جون!" می پاشد. "مامان!" هنوز دارد می پاشد. داد می زنم "ماماااااان!" دست نرگس پایین می آید. نگاهم می کند. می زند زیر گریه. بعد... باورم نمی شود. دستهایش را باز می کند که بیاید بغلم. صورتش را می چسبانم به سینه ام. من دعوایش کرده ام و باز بغل من را می خواهد...
*
من خافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللهَ هَرَبَ إِلَيْهِ
كسى كه از چيزى میترسد، از آن فرار مى كند و كسی که از خدا مى ترسد به سويش مى رود.
وام گرفته از وبلاگ روزهای مادرانه
پ.ن: چقدر روزهای مادرانه شبیه هم اند.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴ ساعت 14:22 توسط قاصدک
|
قاصدکی در راه است ...