اشهد یا الهی...

 

ایستاد کنار ِ کوه

اشک می ریخت و می گفت .

با گره های ِ پیشانی اش ،

بن ِ دندان هایش ،

 رگ ِ گردنش،

بند بند ِ انگشتهایش

شهادت می داد

که خدا هست. *

 

* ... اشهد یا الهی...باساریر صفحه جبینی و منابت اضراسی

و بلوع فارع حبائل عنقی و اطراف اناملی/دعای امام حسین - علیه السلام - در روز عرفه

 

زهرا نوری لطیف

 


در دعاهای خیرتان به اندازه یک دانه تسبیح ما را هم بشمارید.

 

زره


علی یک زره داشت.

که آن هم برای خرج عروسی با زهرا می فروشد

از آنروز کسی در جنگها،

علی را با زره ندید!!!

علی لاری زاده



حوضی کوچک، محله ای قدیمی

 

دلش‌ مسجدی میخواست. با گنبدی فيروزه‌ای و مناره‌ای نه‌ خيلی بلند... دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردی میخواست. و شبستانی كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هوای محله‌ای قديمی را كرده‌ بود...

دلش‌ مسجدی میخواست. با گنبدی فيروزه‌ای و مناره‌ای نه‌ خيلی بلند و پيرمردی كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالای آن‌ الله‌اكبر بگويد.
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردی میخواست. و شبستانی كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هوای محله‌ای قديمی را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايی ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بیتاب‌ حی علی الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوی قشنگش‌ را میديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدی نيست، خودت‌ مسجدی بساز».
او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزی ندارم. نه‌ زمينی دارم‌ و نه‌ توانی و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسی ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را میسازيم.
او اما تنها آهی كشيد.
و نمیدانست‌ هر بار كه‌ آهی میكشد، هر بار كه‌ دعايی میكند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ میكند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكی از گوشه‌ چشمش‌ میچكد، آجری بر آجری گذاشته‌ میشود. آجرِ‌ همان‌ مسجدی كه‌ او آرزويش‌ را داشت.
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌های دل‌ و پاره‌های روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی كه‌ مناره‌اش‌ دعايی بود و هر كاشی آبی اش، قطره‌ اشكي.
او مسجدی ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ میرفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدی شد و كوچه‌ مسجدی شد و شهر مسجدي.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است. مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند.

عرفان‌ نظرآهاری


 

 

هر بار كه‌ می‌روی، رسيده‌ای

 

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌های دنيا طولانی. می‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكی‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌كشيد. پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردی. من‌ هيچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگی خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌ای‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسيدنی‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندكی. و هر بار كه‌ می‌روی، رسيده‌ای. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكی‌ سنگی‌ نيست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌كشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندكی؛ و پاره‌ای‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

عرفان نظرآهاری

 

آشغال ها

 

زن گفت: «نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد. باز این لعنتی ها پاره اش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می داره.»

مرد قبل از گره زدن پلاستیک، روی آشغال ها سم ریخت و گفت: «دیگه کارشون تمومه. فردا باید جنازه هاشون رو شهرداری گوشه و کنار خیابون جمع کنه.» و کیسه زباله را بیرون برد.

فردا روزنامه ها تیترزدند: «مرگ خانواده ای ۵ نفره بر اثر مسمویت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی.»

نیلوفر هاتف رستمی

 

 

یا خداااااا...

 

می گویند همه چیز گران شده است

این چه اوضاع اقتصادی است

می گویم آقایان جنجال نکنید همه چیز  که نه

 ارزانتر شده این  مواد مخدر

باور کنید!!!

علی لای زاده  

پ.ن:

- مواد مخدر ارزانتر از همیشه...

- نوزاد، اعتیاد، ترک اعتیاد. قرار گرفتن این سه کلمه کنار هم، چندان باور کردنی نیست. اما آنچه در بیمارستان‌ها می‌گذرد، حکایت از واقعیت دیگری دارد؛ اینجا نوزدانی هستند که با درد خماری متولد می‌شوند و...

http://www.farhangnews.ir/content/37013

 

با آن ها که بالای دیوار نشسته اند...

 

خسته‌ام کرده‌اند اين بزرگانِ چراغ و حماسه،

می‌روند جایی دور که از نزديکِ ما سخن بگويند!

سید علی صالحی

 

نامه

 

گیرنده: امریکا- منهتن- خیابان لگزینتون- آپارتمان رز- واحد 3- آقای مهندس فرامرز نمک آبرودی
فرستنده: ایران - تهران- آسایشگاه کهریزک- حاجیه سکینه ماسوله ای

محمدرضا خردمندان- داستان برتر جشنواره «هفت سین»

 

 

گناه نابخشودنی مجنون

 

مجنون و لیلی تنها یکبار رخصت دیدار یافتند و چون به یکدیگر رسیدند لیلی از مجنون به رسم عشاق چیزی طلبید، مجنون گفت از این دو جهان جز این جان ناقابل چیزی ندارم.

لیلی گفت : جان تو به چه کار آیدم؟ چیز دیگری ببخش.

مجنون اندیشید و سپس از آستر جامه اش سوزنی بیرون آورد و به لیلی داد.

لیلی پرسید: این چیست؟

مجنون گفت : آن خارها را که روزها در بیابان از سرگشتگی عشقت در پایم رخنه می کنند، شب ها با این سوزن بیرون می کشم.

لیلی را غم در چهره پیدا شد و گفت : ناراستی ات در عشق معلوم شد. تو خار راه عشق مرا از پای بیرون می کشی؟

از کتاب نامه های منتشر نشده ی مجنون

 

 

لبخند باران خورده ی یک شهید

 

آخرین عکس یادگاری تان

بین این قاب ها چقدر غریب...

هیچ عکاس عاقلی جز من

دل به این عکس ها نمی بندد

تازه آن هم به عکس ساده ی تو

که سیاه و سفید می خندد.

سعید بیابانکی  

عکس از قاصدک