مسافر و پیرمرد
مسافر چشم به اطراف جاده ميانداخت و بيصبرانه به دنبال چيزهاي ناديده ميگشت. به دنبال زيباييهايي كه هنوز تجربه نكرده بود و در كنار جاده پيرمردي را ديد كه روي زمين نشسته بود.
مسافر به پيرمرد رسيد و سلام كرد. پيرمرد جواب داد.
مسافر گفت: چرا اينجا نشستهاي؟
پيرمرد گفت: منتظرم.
مسافر گفت: منتظر چه كسي هستي؟
پيرمرد گفت: منتظر كسي كه هنوز او را نديدهام.
مسافر گفت: او كيست و اسمش چيست؟
پيرمرد گفت: نميدانم، اما دوست دارم به اندازهي تمام بديها خوب باشد.
مسافر گفت: شغلش چيست؟
پيرمرد گفت: نميدانم ، اما دوست دارم محبت كردن را بهتر از هر كاري بداند.
مسافر گفت: چه شكلي است؟
پيرمرد گفت: نمیدانم، اما دوست دارم به زيبايی معشوقی باشد كه در رويای يك عاشق بیمعشوق است.
مسافر گفت: آيا هنري ميداند؟
پيرمرد گفت: نميدانم، اما دوست دارم هنر زيستن را بداند.
مسافر گفت: دوستش داري؟
پيرمرد گفت: به اندازه وسعت فقدانش.
مسافر گفت: آيا او هم تو را دوست دارد؟
پيرمرد گفت: نميدانم، اما من بيادعا عاشق شدهام و به اين دوست داشتن و انتظار قانعام.
مسافر گفت: چرا به انتظار كسي نشستهاي كه هنوز او را نديدهاي؟
پيرمرد گفت: زيرا آنهايي كه ديدم به انتظار نميارزيدند.
مسافر گفت: اگر او را ببيني ميشناسياش؟
پيرمرد گفت: نميدانم، شايد تا بهحال بارها او را ديدهام و نشناختهام.
مسافرگفت: پس تو بيهوده انتظار ميكشي.
پيرمرد گفت: من عمر بيهودهام را به اين انتظار آذين كردهام و اكنون چه او را بيابم و چه نيابم دوستش دارم.
از دست نوشتههاي هم دانشكدهاي و دوست خوبم عليرضا حسين زاده

![]()
قاصدکی در راه است ...