جمعه
شنبه: 6 صبح تا 8 شب سر کار بودم، خسته شدم؛ ولی وقتی یاد دیروز می افتم خستگی ام در می رود.
یکشنبه: 6 صبح رفتم سر کار. اضافه کاری نایستادم. یادم باشد جمعه بروم یک دست کت و شلوار بخرم.
دوشنبه: 6 صبح رفتم سر کار، تا 9 شب به جای علوی ماندم. قرار شد جمعه برویم کوه.
سه شنبه: 6 صبح رفتم سر کار. مهشید زنگ زد جمعه ناهار دعوتم کرد. ساعت 4 برگشتم خانه، یک کم تلویزیون دیدم.
چهارشنبه: 6 صبح رفتم سر کار. ساعت 4 که برمی گشتم، برای کوهنوردی جمعه، کوله خریدم.
پنجشنبه: 6 صبح رفتم سرکار. ساعت 2 برگشتم. امشب باید زود بخوابم.
جمعه: ساعت 6 ساعت زنگ زد. از آن موقع تا حالا نشسته ام بالای سر خودم. نمی دانم چرا بلند نمی شوم. خواهش می کنم بلند شو. خواهش می کنم.
معصومه میرابوطالبی

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:31 توسط قاصدک
|
قاصدکی در راه است ...